رسیده بودیم نزدیک نبل و الزهرا. کار در روستای رِتیان قفل شده بود. از هر دَری وارد میشدیم نمیشد. تکفیریها همه نیروهایشان را جمع کرده بودند آنجا. عبور از آن حجم تکفیر و ظلم، با پشت سر گذاشتن رِتیان میسر میشد. رتیان در شمال استان حلب بود. رِتیان را میگرفتیم، میرسیدیم به نبل و الزهرا. قرار شد آتش تهیه بریزیم، بعد نیروها بروند جلو. دومینوی مقاومت به پیروزی نزدیک شد. این چند روز حاج قاسم خودش بارها رفت شناسایی و برگشت. وقتی آمد مقر، دیدم چشمهایش ملتهب شده. از قرمزی چشمها معلوم بود چند روز است درست نخوابیده. نیم ساعتی تا عملیات وقت بود. بیدرنگ گفتم: «حاجی! برو بخواب بیدارت میکنم.» اینقدر خسته بود که بی هیچ حرفی، رفت. ساعت را که نگاه کردم، باید عملیات را شروع میکردیم. زور رفتن به نرفتن رسید. رفتم بالای سر حاج قاسم. عمیق و راحت خوابیده بود؛ دلم نیامد بیدارش کنم. رمز عملیات را ابواحمد گفت و غُرش توپها به سمت رِتیان شروع شد. چیزی نگذشته بود که حاج قاسم آمد. با دلخوری پرسید: «چرا منو بیدار نکردی؟ عملیات چرا شروع شد؟» گفتم: «دلم نیومد حاجی! قشنگ خوابیده بودی. ابواحمد رمز را اعلام کرد.» نگاه معنا داری انداخت و چیزی نگفت. حرفش را از چشمهایش خواندم. میدانستم داستان چیست؛ دیگر کاری بود که شد. از خودم راضی بودم؛ حداقل توانسته بودم برای دقایقی او را دور نگه دارم از آنچه که به زَعم خودم خستگی جسم و تن است؛ هر چند برای او خستگی معنا نداشت! صدای حاج قاسم پشت بیسیم و اعلام رمز عملیات، یعنی روحیه به همه نیروهای در خط، یعنی تضعیف روحیه تکفیریها که بیسیم را شنود میکردند. او کابوس لحظهبه لحظهی آنها بود.
خدیجه بهرامینیا