-محمدرضا، محمدرضا. با نفسی عمیق و محکم از خواب پریدم. پروانه دست روی پیشانیام گذاشت و گفت: «تو که یخ کردی، داشتی تو خواب حرف میزدی، فکر کردم تب داری.» مات و مبهوت نگاهش کردم. صدای تیر و گلولهها توی سرم تکرار و تکرار شد. سرم را بین دستاهایم گرفتم. صدای علی توی سرم پیچید: «آر پی جی زن، آر پی جی زن، تانک رو بزن.» صدای خسخس گلوی جعفر وقتی آر پی جی را شلیک کرد اما خودش طعمه شلیک دشمن شد. فضای اتاق برایم خفقانآور شد. اگر پروانه فقط یک دقیقه دیرتر پنجره دوجداره را باز میکرد، مثل دفعات قبل با اورژانس راهی بیمارستان میشدم. پنج دقیقه بعد صدای وانت سبزی فروشی بالا رفت. مثل همیشه صدای جیغ بلندگویش داشت حالم را بد میکرد. پروانه دیگر در این سالها قلق من دستش آمده بود. خیلی کم سن و سال بود. نذر کرده بود سرطان مادرش خوب شود، با یک جانباز ازدواج کند. من بیست سال را رد کرده بودم و او فقط چهارده سال داشت. خودش همین یک پنجره را، دوجداره برای اتاق سفارش داده بود. آن را بست و از اتاق بیرون رفت. دیگر صدای بلندگوی ناکوک هیچ وانتی خواب صبحهایم که با زور قرص بود، خراب نمیکرد. پروانه با یک لیوان شیر گرم وارد اتاق شد. با دیدن وضعیتش خندهام گرفت. جلوی آینه میزتوالت رفت. از توی آینه کلنجار رفتنش را با مقنعهاش تماشا کردم. وقتی مرتب شد چرخید سمت من و گفت: «محمدرضا من دارم میرم باغ بهشت، شاید بتونم یه مصاحبهای که خیلی وقته منتظرشم بگیرم.» یاد علی نگذاشت برای رفتن تعلل کنم. سریع لیوان شیر را سر کشیدم و گفتم: «منم میام، خواب همرزمهامو دیدم دلم براشون تنگ شد.» پروانه با درماندگی چادرش را پوشید و گفت: «اگه قول بدی از گریه زیاد حالتو بد نکنی قبوله.» لبه تخت نشستم و گفتم: «حالا دیگه واسه اینکه باهات بیام واسم شرط میذاری خانوم؟» پروانه نفسش را بیرون داد و گفت: «دلم نمیخواد این حرفا رو بزنم ولی باور کن گاهی یه کوچولو، فقط یه کوچولو حس میکنم دارم کم میارم. باور کن هدف همرزمهات فقط دفاع از کشور بوده». در حالیکه جورابم را میپوشیدم جواب دادم: «کم کاری از ما بوده پروانه، توی عملیات رمضان 160تا شهید دادیم. 104 تاش هنوز پیدا نشدن. یادت رفته پدر شهید کامکار، تا آخرین لحظه که من پیشش بودم، سراغ پسرش رو از من میگرفت.» پروانه کیفش را سر دوشش انداخت و گفت: «دیرمون شد.» در طول مسیر فقط به بچههای جبهه فکر کردم. به یاد جمله امام هم افتادم «ما مامور به تکلیف هستیم، نه نتیجه.» در بین همه آنها دلم برای یک نفرشان خیلی تنگ شده بود. خیلی منتظرش بودم که یک بار دیگر با او دیدار کنم. آوازهاش را شنیده بودم و لیاقت دیدارش را نداشتم. دستی روی سنگ مزار علی کشیدم. زیر لب مخاطب قرارش دادم: «راستی علی کتابمون داره کمکم چاپ میشه، خوش به حالت تو شدی شهید علی خوش لفظ و من شدم جانباز. عملیات رمضان مگه چه دستاوردی داشت که یه سرافرازم زدن تنگ اسمم.» سرم را بالا آوردم. دیدم چند آقا از ماشین سمند سفید رنگی پیاده شدند. از همان ابتدا شروع کردند به روبوسی و دست دادن به چند بسیجی و مردم عادی. خانم مسلمی همکار پروانه دوربینش را روی دست گرفت و پروانه جلو رفت. چهره آقایی که به همراه مردی کت و شلواری بود، را نمیدیدم. کمی با هم صحبت کردند. چهره پروانه در هم شد و خانم مسلمی دوربینش را پایین آورد. از سر مزار شهید علی خوشلفظ که مدت کوتاهی از شهادتش میگذشت بلند شدم. به طرف مزار دیگر شهدا، کمی آن طرفتر رفتم. آن آقایان به طرف مزار علی رفتند. فاتحه خواندند و سمت مزار شهید همدانی راه افتادند. از بین شهدا که مانند یاران حاج حسین پشت تک مزار او خاک شده بودند گذشتم. تا خواستم چهره مرد را ببینم، پروانه صدایم زد و با ناراحتی گفت: «سردار گفت من اهل مصاحبه نیستم.» با تعجب پرسیدم: «سردار؟ کدوم سردار؟» تا خواست جوابم را بدهد خانم مسلمی صدایش زد و رفت. زمزمه مرد کت و شلواری با مردی دیگر که با او همراه بود را شنیدم: «سردار ببینه کلت همراهته ناراحت میشهها.» او هم جواب داد: «کمریه، متوجه نمیشه.»مرد دیگر گفت: «نشنیدی توی ماشین چی گفت؟» کتش را مرتب کرد و جواب داد: «شما یک پاسدار رو جا به جا میکنید نه شاه!» شک کردم از سرداری که حرف میزدند چه کسی باشد. تا خواستم جلو بروم، با پاکبانهای باغ بهشت سلام و احوالپرسی کرد و ماشین راه افتاد. سوار ماشین شدیم، پروانه گفت: «من باید برم صدا و سیما، میری خونه یا میری مغازه برادرت؟» پرسیدم: «سرداری که گفتی، حاج قاسم بود؟» پروانه ماشین را روشن کرد و گفت: «بله.» تا مغازه الکتریکی برادرم به جانش نق زدم چرا زودتر به من نگفت کدام سردار آنجاست.» روی چهار پایه فلزی جلوی مغازه علیرضا نشسته بودم که تلفن همراهم زنگ خورد. بالاخره مسئولین تصمیم گرفته بودند یادوارهای برای شهدا و جانبازان عملیات رمضان برگزار کنند. آنجا از کتاب آقای صیفیکار هم رونمایی کنند. وارد سالن شدیم. پروانه سر از پا نمیشناخت. از او و همکارش خواسته بودند، مصاحبه و تصویر برداری را آنها پوشش دهند. من هم شوق داشتم، خیلی هم زیاد. خدا نگذاشت حسرت دیدار آن روز را که حضورش را متوجه نشده بودم به دلم بماند. وقتی او با سری پایین که نشان از فروتنی بود، با آن موهای جو گندمی شدهاش بالای سن رفت. موهای حالت دار مشکی رنگش در جبهه یادم آمد. نزدیک چهل سال از عملیات رمضان گذشته بود. دیدارم با سرداری تازه شده بود که از آن روزها خودش را وقف دفاع از مظلومان کرده بود. سرداری که نامش را خیلیها میدانستند، سردار حاج قاسم سلیمانی. در آخر سخنرانی دو تابوت از پیکرهای تازه تفحص شده شهدای گمنام عملیات رمضان را آوردند. با آرزوی اینکه یکی از آنها جعفر باشد و دیگری کامکار، جلو رفتم. دستم را روی یکی از تابوتها گذاشتم و زیر گریه زدم. بعد از دقیقهای دستی روی دستم گذاشته شد. سر بلند کردم و با سردار سلیمانی چشم تو چشم شدم. نگاهم را به انگشتر بزرگ و عقیق دست جانبازش داد که پرسید: «محمدرضا تویی؟» بلند شدم و او را به اندازه تمام سالهای دوری محکم در آغوشم فشردم.
طاهره بابایی