جستجو
به همان یک روز می‌ارزید
به همان یک روز می‌ارزید

به همان یک روز می‌ارزید

24 بازدید

سردار در سخنرانی‌هایش محکم و حماسی و بلند صحبت می‌کرد.

رضایت شغلی برای من فقط یک بار رخ داد. آن هم در میانه‌ی مرداد یک تابستان داغ که داشتم هلاک می‌شدم از گرما، اما لحظه‌ای چشم از صحنه‌‌ی روبروم برنمی‌داشتم. تا قبلِ این اگر از شرایط کاری سخت و مشکلاتی که در شغلم بود گله می‌کردم، بعد از آن هربار که یاد آن روز و آن ساعت می‌افتم زیر لب می‌گویم «می‌ارزید». خودم را هر طوری که بود رسانده‌ بودم به جایگاه خبرنگاران. خیلی‌ها از قبل باوعده و وعید و حتی زور می‌خواستند که آن روز جایم را بگیرند، اما در جواب هر کدامشان ، چادر را روی سرم مرتب می‌کردم و سفت و محکم می‌گفتم «نه. خودم از پسش برمی‌آیم»، و بعد ته دل با خودم می‌گفتم «واقعاً می‌توانی؟ می‌توانی بروی آنجا بایستی و کارت را بکنی بدون اینکه چشمه‌ی احساساتت، از چشمهایت بیرون نزند؟» و خودم در جوابم می‌گفتم «توکل به خدا». دوربین حاضر و آماده، میکروفون و دستگاه ضبط صدا، تنظیم، محض احتیاط ضبط صدای تلفن همراهم را هم باز کرده بودم تا اگر حرف و سخن و نکته‌ای به ذهنم رسید که بعدا در تنظیم سخنرانی به کار ببرمش، همانجا با صدای خودم به‌طور خلاصه ضبطش کنم که فقط یادم نرود. از بالای جایگاه، حسینیه را می‌دیدم که لب‌به‌لب جمعیت بود. پنکه‌ها روی بالاترین سرعت می‌چرخیدند و کولرها لحظه‌ای حریف گرما نمی‌شدند. گرما هم مثل ما خبرنگارها میل دارد هر جایی که هست خودش را بکشد بالا. حالا هم انگار آمده بود درست بالای سر ما چند نفری که چند متری بالاتر از جمعیت ایستاده بودیم. سرم انگار توی کوره بود که یک لحظه چشمهام سیاه شد و دستم اگر به نرده نبود حتما افتاده بودم پایین. عرق از تیره‌ی پشتم راه گرفته بود و گردنم زیر مقنعه خیس شده بود. برنامه که شروع شد چند نفس عمیق کشیدم و هر طوری بود خودم را کنترل کردم. مردی که همیشه آرزوی دیدنش را داشتم با متانت و با چهره‌ای خندان آمد و در جایگاه پشت میکروفون ایستاد. سردار حاج قاسم سلیمانی سخنرانی را شروع کرد. حرف‌های آن روزش شد جزو معروف‌ترین سخنرانی‌ها. محکم و حماسی و بلند صحبت می‌کرد. با حرارتی که در کلامش بود گرمای آن روز را بدجوری خجالت داد. می‌دیدم که هر چند ثانیه عرق‌های درشت پیشانی‌اش را به خورد چفیه دور گردنش می‌داد و صدایش لحظه‌ای نمی‌افتاد. موج صدایش می‌رفت می‌خورد به دیوارهای کاشی‌ِ حسینیه و در برگشت پرده‌های دل آدم را می‌لرزاند. گلویم خشک اما چشمهایم نمناک بود. تماشای او آن هم از آن زاویه‌ی روبرو چنان لذتی داشت که لحظه‌ای چشم از او برنمی‌داشتم. نمی‌دانم چقدر گذشت که متوجه لیوان آبی شدم که کنار میکروفن گذاشته بودند. بی‌خود و سرگردان مانده بود آنجا و معلوم بود که تابستان تا آخرین مولکول‌هایش نفوذ کرده‌. حاج قاسم هر چند دقیقه، لحظه‌ای با زبان، لب‌های خشکش را تازه می‌کرد و باز ادامه می‌داد. اما نمی‌دانم چه بود که دست به لیوان نمی‌برد. به خودم می‌گفتم ای کاش می‌شد همین حالا می‌رفتم یک لیوان شربت خنک می‌آوردم می‌گذاشتم جلوی دست این مرد جنگی که جانش تازه شود اما نمی‌توانستم جایگاه را ترک کنم. فکر شربت به خودم که داشتم از تشنگی لال می‌شدم، بیشتر کیف داد. اما می‌گفتم آب و شربت و هوای خنکی را بعد این ساعت فراوان پیدا می‌کنم. گوهر نایاب اما همانی بود که داشت برایمان حرف می‌زد. معلوم نبود بعد از امروز دیگر کی و کجا بتوانم به این روشنی پیدایش کنم. همه سختی‌های کارم در تمام این‌سالها به همان یک روز می‌ارزید.

سکینه تاجی

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه