حریر مسیرنگِ آفتابِ دم عصر، نرمنرمْ روی شهر و صورت آدمهایی مینشست که هرکدام، باری از دلتنگی را بر دوش داشتند و میرفتند تا که نور کمرمق خانهها را روشن کنند. خبر آمده بود که حاجقاسم در راه است. ولولهای توی دلها افتاده بود و جان فرزندهای شهدا بیشتر از هروقت دیگر، به عطش نشسته بود. مگر میشد چشمهایش را دید و دچار آن جذْبهی اَمن و مهربان نشد؟ تلفن پشتِ تلفن زنگ میخورْد و پاسدار که از شهید پورجعفری شنیده بود، سردار در تهران جلسهی مهمی دارند، شاید نتوانند خودشان را به دیدار برسانند؛ مانده بود جواب خانوادهی شهدا را چه بدهد. نه تنها ساعت آمدن را نمیدانست؛ بلکه از خود دیدار هم دلش قرص نبود. ساعتی گذشت که شهید پورجعفری با پاسدار تماس گرفت و گفت که حاجقاسم پیغام دادند: «زحمت بکشین به خانوادهها بگین همه یه جای مناسب جمع بشن.» طولی نکشید که خبر، مثل نسیمی در شهر پیچید. خانوادههای شهدای مدافع حرم، فرماندهان عملیات رمضان و خانوادهی شهید محمد غفاری یکییکی آمدند. هر کس با خاطرهای، زخمی، امیدی. داخل سالن، سکوتی غلیظ بود. مادرهای شهدا کنار هم نشسته بودند. یکی قاب عکس جوانی را در آغوش گرفته بود که لبخندش بشارتِ «عند ربّهم یرزقون» داشت. دیگری بیاختیار، تسبیحش را میان انگشتهایش دور میچرخاند و بدنش، مثل گهوارهای مهربان که هنوز از پس سالها دارد نوزادش را به خواب میسپارد، به چپ و راست تکان میخورْد. پدرها کمتر حرف میزدند. انگار هر کدام، سالها با غمی زندگی کردهبودند که دیگر نیازی به گفتنش نداشتند. اگرچه توی خودشان نبودند، اما دستهایی که هرازگاهی به آهی کوتاه، روی زانوی نحیفشان کشیدهمیشد، میگفت که چقدر پیریشان، بیهمدم مانده است. وقتی حاجقاسم وارد شد، هیچ نشانی از خستگیِ سفر توی چهرهاش نبود. بیهیچ تشریفاتی و به جای آنکه برود پشت تریبون، مستقیم به میان خانوادهها رفت. کنار مادر شهیدی نشست که آتش دلش هنوز میسوخت. پَر چادرش را بوسهای زد و باحوصله به حرفهایش گوش داد؛ طوریکه انگار در آن سالن، هیچکاری مهمتر از شنیدن درد دل او نبود. با پدر یکی از شهدا، دربارهی مشکل معیشتش صحبت کرد. از فرزند کوچکِ شهیدی دیگر دلجویی کرد؛ دست روی سرش کشید و طوری به سینهاش چسباند که تپش قلبش، دل کوچکش را آرام کرد. میان اشک و لبخند، عکس یادگاری گرفتند؛ انگشترش را به نوجوانی هدیه داد و هرجا مسئلهای مطرح شد، رو به شهید پورجعفری گفت: «موضوع رو پیگیری کنید. اگر نمیتونین، خودم پیگیری کنم.» جملههایش بیشتر شبیه عهد بود تا سفارش. عهدی که در انجامش، خدا را شاهد و ناظر میدید و صلابت سخنش هم گواه بود. چندساعتی گذشت. شهید پورجعفری که از برنامهی حاجقاسم باخبر بود، آرام نزدیک آمد و گفت: «حاجی، جلسهی تهران دیر نشه.» حاجقاسم لحظاتی به چهرهی خانوادهها نگاه کرد؛ به مادری که بعد از مدتها، لبخند روی لبش آمده بود. به کودکی که دست در دست او داشت و پدری که تازه بغضش شکسته بود. لبخندی زد. دست روی شانهی شهید پورجعفری گذاشت و چیزی گفت که سالها در ذهن همراهانش ماند: «این دیدارهای همدان، از هر چیزی مهمتر است.»
راضیه کریمی منش