جستجو
مریدش شدم به مولا
مریدش شدم به مولا

مریدش شدم به مولا

10 بازدید

آقا جهان‌گیر سبیل‌های قشنگی داشت. پرپشت و مشکی و براق. از این مدل‌ها که لب‌، زیرش گم می‌شود و قوس بالایش وقت جنبیدن، می‌خورد به پره‌های بینی. از فامیل‌های دور مادرم بود که سالی چند بار گذرمان به خانه هم می‌افتاد شوهرِ نمی‌دانم دخترخاله یا دخترعمه‌‌ی مادرم بود، که هیچ‌وقت درست نفهمیدم.

اما رفاقتش با پدرم بیشتر می‌گرفت تا وصله‌ی یک فامیلی دور. هربار که سر حرف و بحث سیاسی‌شان با پدرم باز می‌شد، با شوخی و خنده تکه‌طعنه‌ها را به هم می‌پراندند و آخرش یا آقا جهان‌گیر با خنده می‌گفت: «به خاطر نون و نمکی که خوردیم دیگه جوابتو نمی‌دم داش مسعود!» یا پدرم به شوخی می‌گفت: «به حرمت سبیلات دیگه ادامه نمی‌دم آقا جهان!» و بعد این می‌رفت تا ماه‌ها بعد که باز کی و کجا هم را گیر بیاورند و باز همدیگر را بگیرند زیر بادِ کتکِ حرف! حرف همیشگی آقاجهان این بود که می‌گفت آمریکا اگر یک پِخی بکند همه باید بنشینیم سرجایمان! و بعد که حسابی از همه‌چیزِ آمریکا تعریف می‌کرد می‌گفت «شما که زور دنیا رو ندارید چرا قمپز الکی در می‌کنید؟» یک جوری می‌گفت شما انگاری پدر من شب به شب از جلسه‌ی مقامات عالیه کشور برمی‌گشت خانه! انگاری نه نماینده حکومت، بلکه خود خود حکومت بود. جواب بابا گاهی فقط خنده بود. خنده‌های یه‌وریِ معنی‌دار که حرص‌ درآرتر از هر جوابی بود. دو روز بعد آخرین سخنرانی سردار حاج قاسم سلیمانی آقاجهان مهمانمان بود. این بار سر بحث‌های سیاسی را مثل همیشه با طعنه باز نکرد. یک ساعتی که گذشت و آقاجهانگیر چایش را تمام کرد و استکان را با صدا گذاشت توی پیش‌دستی، بابا که کنارش نشسته بود، دستی زد پشت کمرش و بلند و باخنده گفت: «امروز به ما گیر نمی‌دی جهانگیرخان؟!» مهمان که انگار منتظر اجازه‌ی صاحبخانه بود برای شروع، خنده‌ای زد و چند تارِ گوشه‌ی سبیلش را گاز گرفت و با دندان نگه‌داشت. دو سه ثانیه خیره خیره نگاهِ بابام کرد و یک هو گفت: «ولی تو شماها همه، حاج قاسم خیلی مَرده‌ها!» بابام که می‌دانست آقا جهان چرا این حرف را زده، با اخمی الکی پرسید «چطور؟» جهانگیر خان دست برد گوشه سبیلش که تر شده بود را به دو انگشت شست و اشاره گرفت و شروع کرد به پیچ و تاب دادنش، انگار داشت فکر می‌کرد چطور حرف‌های توی سرش را جمله کند بریزد بیرون که مثل دفعه‌های قبل نباشد. یک‌هو گفت: «می‌دونی داش مسعود من که آدم نشستن پای حرف‌های سپاهی جماعت نیستم. ولی تیکه تیکه دیدم این‌ور اون‌ور که حاج قاسم این‌بار تو حرف‌هاش چیا بارِ آمریکا کرد. گفتن این حرف‌ها اونم به بالاترین مقام سیاسی ابرقدرت دنیا کم کاری نیست‌ها... حتی حرف زدن درباره‌ش جرأت می‌خواد. وقتی این‌طوری بی‌ترس، اینجوری بی‌لرزِ صدا، محکم می‌کوبه ترامپ عوضی‌ رو، یعنی باس خیلی به قدرت خودش مطمئن باشه. اصلا کیف کردم از این‌همه لیچاری که بارِ آمریکا کرد». بابا زد زیر خنده. بعد چند باری زد روی شانه‌ی آقا جهان و گفت: « قبلاً هم می‌گفت جهان‌خان، همیشه می‌گفت، این‌بار فقط طوری گفت که شماها هم بشنوین و ببینین آمریکا واقعا اونی نیست که شما گنده‌ش کردین، دیدی قمپز الکی نیست قربون سبیلات؟! امثال حاج قاسم سال‌هاست به ما یاد دادن آمریکا هیچ غلطی نمی‌تونه بکنه». آقا جهان که هنوز داشت گوشه‌ی سبیل‌هاش را پیچ می‌داد با فروتنی گفت «ها والا! مریدش شدم از امروز به مولا.» بابا باز هم خندید و گفت: «حالا اومدی تو همون «شمایی» که همیشه بَدِشو گفتی جهانگیرخان».

سکینه تاجی

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه