جستجو
پناه
پناه

پناه

116 بازدید

وسط آن بزن بزن و آشفتگی خط، که صدا به صدا نمی‌رسید، خودش رفته بود شناسایی. بعید نبود؛ از اویی که 40 سال در کوه‌ها سایه به سایه دنبال دشمنان ایران و ایرانی بود.

حلب داشت آزاد می‌شد. جبهه گسترده بود و چندتا گروه رفته بودند برای شناسایی. یکی پرسید: «بچه‌ها الان از کدوم سمت زدن به خط؟» دست روی نقشه گذاشتم: «از عبتین دارن میرن سمت شُغیدلیه.» حرفم تمام نشده، یکی از نیروهای اطلاعاتی از راه رسید؛ هراسان و نفس‌نفس زنان گفت: «همین الان دارم از شغیدلیه میام. با حاج قاسم رفته بودیم شناسایی. ترک موتور می‌رفتیم جلو که رگبار گرفتن سمتمون؛ خدا خیلی رحم کرد!» صدای رگبار و خمپاره هوا را می‌شکافت و می‌نشست در جان‌هایمان. وسط آن بزن بزن و آشفتگی خط، که صدا به صدا نمی‌رسید، خودش رفته بود شناسایی. بعید نبود؛ از اویی که 40 سال در کوه‌ها سایه به سایه دنبال دشمنان ایران و ایرانی بود. گفتند حاج قاسم دارد می‌آید سمت خط. دلم هری ریخت. هِی برمی‌گشتم و پشت سرم را نگاه می‌کردم. آتش سنگین بود و محمولِ 23 داعش خط را می‌کوبید. بوی باروت و خاک با نفس‌هامان عَجین شده بود. دود‌های متراکم نقطه به نقطه زمین را به آسمان می‌دوخت. هراسان رفتیم عقب؛ حاجی را تا نرسیده به خط، برگردانیم. نیم نگاهی به پشت سرم که خط بود انداختم؛ دستم خط دودها را نشانه گرفت؛ گفتم: «اینجا خطرناکه برای چی اومدید؟» بعد ایستادم روبرویش؛ همانطور که با چفیه عرق‌ و خاک پیشانی‌ام را پاک می‌کردم، دستی که گردن اسلحه را چسبیده بود، نشاندم روی سینه‌اش؛ خواستم جلوتر نیاید. خندید و پرسید: «خود شما برای چی میرید جلو؟» ما سربازیم؛ وظیفمونه. شما باید برگردید. شما فرمانده و امید بچه‌ها هستید. یک جمله گفت و دهانم را قفل زد: «خون من از خون شما رنگین‌تر نیست.» این را کسی گفت که پناه ما بود و کابوس دشمن! هم‌چون دَم، امید می‌دواند در جان‌هایمان میان آن‌همه ظلمی که راه نفس‌ها را بند کرده بود.

خدیجه بهرامی‌نیا

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه