جستجو
وقتی رفتم سر کلاس
وقتی رفتم سر کلاس

وقتی رفتم سر کلاس

17 بازدید

دست بریده حاج قاسم سلیمانی در اندازه‌های مختلف و کاغذ دفترهای مختلف پر تکرارترین نقاشی بچه‌ها بود. با همان انگشتر عقیق سرخ معروف.

وقتی رفتم سر کلاس، بعد از حضور و غیاب یکی از بچه‌ها گفت: «خانم نقاشی ما آماده‌ست!» کم‌کم صدای باقی بچه‌ها هم آمد که با ذوق از نقاشی‌هایشان می‌گفتند. روز قبل را نتوانسته بودم بروم مدرسه. جای خودم یکی از همکاران که معلم هنر هم بود، آمده بود پیش بچه‌ها. نقاشی یکی از بچه‌ها که روی میز آمد، تصویر آشنایی را دیدم که قبلا با آن ساعت‌ها اشک ریخته بودم. تصویری که روی دیوارهای شهر نقش بسته بود و به عنوان نماد مقاومت مردم ایران شناخته شد. دانش‌آموز را صدا زدم. مقنعه صورتی‌اش که حالا کج و کوله شده بود را توی دستش مچاله و باز می‌کرد. پرسیدم: «چی شد که اینو کشیدی یاسمن؟» جواب داد: «خانم اجازه؟ خانم معلمی که جای شما اومدن گفتن یه نقاشی از سردار سلیمانی بکشیم.» پرسیدم: « خودت فکر کردی چی بکشی؟» سرش را تکان داد. دوباره پرسیدم: «از کجا این به ذهنت رسید؟» یاسمن گفت: «خانم تو تلوزیون دیدیم. این مال وقتیه که سردار سلیمانی شهید شده بود. مامانم می‌گه الان دیگه سردار پیش خداست.» از بچه‌ها پرسیدم: «کس دیگه‌ای هم نقاشی آورده؟» دست بریده حاج قاسم سلیمانی در اندازه‌های مختلف و کاغذ دفترهای مختلف پر تکرارترین نقاشی بچه‌ها بود. با همان انگشتر عقیق سرخ معروف. زنگ تفریح وقتی معلم هنر را دیدم، نقاشی‌ها را به او تحویل دادم‌. گفت این ایده بعد از شهادت حاج قاسم به ذهنش رسیده و آن را اجرا کرده. از صحبت‌های بچه‌ها فهمیده بودم به بهانه موضوع نقاشی، حاج قاسم را به آنها معرفی کرده و درباره‌ی کارهای ارزشمند ایشان برای ایران، توضیح داده‌. با او رفتیم سراغ کمد وسیله‌هایش. نقاشی کلاس‌های دیگر را نشانم داد. آنجا هم دست بریده حاج قاسم، پر تکرار ترین تصویری بود که بچه‌ها کشیده بودند. بعضی نقاشی‌ها از ماشینی که حاج قاسم در آن شهید شد یا چهره خود ایشان بودند. به او پیشنهاد دادم با نقاشی‌ها یک نمایشگاه در مدرسه برگزار کنیم. با کمک هم روی مقوا‌های بزرگ، نقاشی‌ها را چسباندیم تا شبیه بوم نقاشی بشوند. بعد آن‌ها را دور حیاط چیدیم. آن روز بچه‌های مدرسه را در حیاط جمع کردیم، خاطرات باقی مانده از حاج قاسم که در آن با کودکان ارتباط داشتند را تعریف کردیم. بچه‌ها با شنیدن خاطرات اشک می‌ریختند. می‌گفتند کاش مزار حاج قاسم در تهران بود و می‌توانستد آن را زیارت کنند. بچه‌های کلاس ششمی هم پیشنهاد دادند درباره حاج قاسم انشا و داستان بنویسند.

رقیه پورحنیفه

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه