جستجو
همچون نفَس آزاد
همچون نفَس آزاد

همچون نفَس آزاد

14 بازدید

صدای تیربار بلندتر شده است. بوی باروت آهسته بینی را پُر می‌کند. سردار با بچه‌های فاطمیون که زیر تیغ آفتاب نشسته‌اند، یکی یکی روبوسی می‌کند. یکی سرش توی دوربین است؛ متوجه حضور حاج قاسم نمی‌شود. حاجی سرش را می‌بوسد. یکی با صدای فارسی دَری نازکی می‌گوید: «فهمیدی حاجی بوسَت کرد؟»

پشت یک خاکریز کوتاه می‌نشیند. بسم‌الله می‌گوید. دوربین می‌اندازد و با چشم‌های تیزبینش همه جا را برانداز می‌کند. اصرار اصغر فایده نداشت. عصبانیت تا پشت دندان‌هایش آمده و خفه شده است. هُرم گرم آفتاب با عرق جبینش، می‌رسد به کلاشینکفی که مدام از این دست به آن دست می‌شود. اصغر را صدا می‌زند و چندتا دستور می‌دهد. اصغر با همان گرهی که به ابرو دارد به سمت ماشین می‌رود و چیزی با بی‌سیم می‌گوید. حاج قاسم از جا بلند می‌شود، می‌رود سمت رزمنده‌ای که هنوز مو توی صورتش نروییده؛ صورتش را می‌بوسد. رزمنده با آن جثه‌ی ریزش لب‌هایش را می‌گذارد روی شانه‌ی چپ حاجی. همینکه حاجی بی‌پروا می‌رود آن‌ طرف خاکریز به سمت سنگرهای کمین، رزمنده‌ای قدم‌هایش را تند و بلند کرده و داد می‌زند: «حاجی نرو خواهشا! دارن رصد می‌کنن؛ اینجا تو تیررسشونه.» صدای تیربار بلندتر شده است. بوی باروت آهسته بینی را پُر می‌کند. همین‌طور که کلاه لبه‌دارش را بالا می‌دهد با بچه‌های فاطمیون که زیر تیغ آفتاب نشسته‌اند، یکی یکی روبوسی می‌کند. خاکستریِ داغِ بی‌انتها، چشم را می‌زند. چند متر آن طرف‌تر دو سه تا رزمنده دیگر افغانستانی را می‌بوسد و به آغوش می‌کشد. یکی سرش توی دوربین است؛ اصلا متوجه حضور حاج قاسم نمی‌شود. حاجی پای سر خورده روی سنگریزه‌های سراشیبی را راست کرده، خم می‌شود و سرش را می‌بوسد. یکی با صدای فارسی دَری نازکی می‌گوید: «فهمیدی حاجی بوسَت کرد؟» حاج قاسم برمی‌گردد تا برود آن طرف خاکریز. نگاهش می‌رسد به اصغر و همراهانش که مضطربانه گردن کشیده‌اند و حاجی را می‌پایند. در راه رزمنده‌ی دیگری را می‌بیند. سن و سال‌دارتر از بقیه است. چفیه از زیر کلاه تا گرده‌هایش را پوشانده است. با او دست می‌دهد و می‌پرسد: «فرمانده تویی؟» جواب بله را که می‌شنود، فوری از دست مجروحش انگشتر را در می‌آورد و هدیه می‌دهد به آن فرمانده افغانستانی. خداحافظی می‌کند و می‌رود. او می‌رود و نگاه من را می‌برد. نگاه، با چشم سَر می‌رود در فضای غبار آلود حاصل از چرخش لاستیک ماشین‌ها. نگاه، با چشم دل، می‌شود معرفت، شجاعت و محبت، چون خون جاری می‌شود در رگ‌هایم. همچون نفَسی آزاد و رها، آمد و رفت.

خدیجه بهرامی‌نیا

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه