جستجو
فراتر از حیران
فراتر از حیران

فراتر از حیران

9 بازدید

مردی با آن جایگاه، که از او جز امر و نهی انتظار نمی‌رفت. برای این مرد عراقی آب پرتقال طبیعی می‌گرفت و می‌داد دستش، چای را در نعلبکی می‌ریخت و به او می‌خوراند

انتظارم فایده نداشت و تغییر رویه نداد. گویی قرار ملاقات برایش تجویز شده بود؛ ضروری و بی‌هیچ کم و کاستی! هر روز سه وعده، مسیر طولانی محل کار تا بیمارستان را می‌آمد، و به آن بیمار میان‌سال سر می‌زند. سرطان داشت. کنجکاوی چون هیاهویِ ریگزارِ در باد، زیر پوستم می‌جنبید. بی‌قرار بودم؛ گویی حجابی، بین من و حقیقت حاج قاسم حائل شده بود. با اینکه از قبل می‌دانستم جوابم چیست، ؛ یک روز پرسیدم: «حاجی! یادم نمیاد بیشتر از یه بار توی روز بیاید عیادت کسی، جریان چیه؟» اول طفره رفت، دوباره و چندباره؛ بالاخره اصرار جواب داد. گفت: «این رزمنده، جونم را نجات داده. وقتی توی منطقه خضرای بغداد، زیر آتیش آمریکاییا گیر افتاده بودم، همین مرد با قایق منو از دجله رد کرد. خیلی مدیونشم!» یادم آمد در جریان حمله‌ی آمریکایی‌ها به عراق در سال2003، حاج قاسم به مدت یک ماه به عراق رفت؛ و در منطقه‌ی حفاظت شده‌ی سبز، (الخضراء) بغداد بود. آمرییکایی‌ها بعد از یک ماه از حضورش در منطقه با خبر شده بودند. حاج قاسم با لباس و چهره‌ی مبدل به این منطقه رفت و آمرییکایی‌ها وقتی فهمیدند فرمانده‌ی نیروی قدس سپاه به آن منطقه رفته، با تانک به آنجا حمله کردند؛ اما حاج قاسم توانسته بود یکی دو روز قبل‌تر آن محل را ترک کند. حالا فکر می‌کنید حاج قاسمی که خودش را مدیون می‌دانست، برای این مرد عراقی چه کار می‌کرد؟ برای مرد عرب سیه چرده‌ای که سال‌ها حاج قاسم برای دفاع از وطن، آرمان و مردمش، مقابل حاکم ظالمش جنگید؟! با تمام فهم استراتژیک و هوش اطلاعاتی‌اش، آب پرتقال طبیعی می‌گرفت و می‌داد دستش، چای را در نعلبکی می‌ریخت و به او می‌خوراند، نان و پنیر لقمه می‌گرفت و در دهانش می‌گذاشت؛ چون برادری دلسوز و غمخوار بود. کارهایی می‌کرد که از هیچ فرمانده‌ای ندیدم. من ماندم و حِسی فراتر از حیرانی برای مردی با آن جایگاه، که از او جز امر و نهی انتظار نمی‌رفت.

خدیجه بهرامی‌نیا

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه