جستجو
تکه‌ی پایانی پازل
تکه‌ی پایانی پازل

تکه‌ی پایانی پازل

195 بازدید

با حساب‌های سر انگشتی جور در نمی‌آمد. حاجی با آن‌همه مشغله‌ی ریز و درشت، وقتش را طوری تنظیم می‌کرد که حتی به خانواده فلان شهید در یک روستای دور افتاده سر بزند.

دعوت شده بودم برای سخنرانی در یادواره شهدای روستایی در دامغان؛ یک روستای دور افتاده در دل کوه. به نظر می‌رسید جایی است کمتر شناخته شده دور از هر هیاهو، ریا و تزویر. بعد از خوش و بِش‌ها نوبت رسیده بود به چیدن تکه‌های پایانی پازل روز. طبق روال همیشه هر جا دعوت می‌شدم بعد مراسم می‌رفتم خانه‌ی یک شهید. تکه پازل پایانی، دیدار از خانواده‌ی شهدا بود. آن شب قرار شد برویم خانه شهید شِنایی. شهید شِنایی به عنوان یک بسیجی در جبهه شرکت کرده بود. 1362 در سردشت توسط تیراندازی منافقین به شهادت رسیده بود. تنها یک پسر از او به یادگار ماند. از در که وارد شدم، دیدم عکس پدر و مادر شهید با حاج قاسم قاب شده روی دیوار. نگاهم را از عکس گرفتم و با اشاره به آن پرسیدم: «این عکس را کجا گرفتید؟» با شور و شعف خاصی، متواضعانه گفتند: «همین‌جا!» بعد انگار باد به غبغب بیاندازند ادامه دادند: «سردار سلیمانی دوبار تا حالا اومده دیدن ما. یه بار هم شام پیشمون بود.» این‌ها را می‌گفتند و انگار چشم‌هاشان پُرنور می‌شد. تکه‌ی پایانی پازل از قبل چیده شده بود. حاج قاسم نور پاشیده بود در آن خانه‌ی روستایی. کم نبودند خانواده‌ی شهدایی که قبل از من حاج قاسم مهمانشان شده بود؛ هر بار تحیرم بیشتر می‌شد. غبطه می‌خوردم. با حساب‌های سر انگشتی جور در نمی‌آمد. حاجی با آن‌همه مشغله‌ی ریز و درشت، وقتش را طوری تنظیم می‌کرد که حتی به خانواده فلان شهید در یک روستای دور افتاده سر بزند و حالا بعضی از ما سراغ خانواده شهدای شهر خودمان هم نمی‌رویم. در مکتب حاج قاسم این معرفت‌ها دور از انتظار نیست. کاش ما هم با معرفت به دیدارشان برویم.

خدیجه بهرامی نیا

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه