جستجو
اولین مراسم شهر
اولین مراسم شهر

اولین مراسم شهر

180 بازدید

به حاج حسین گفتم «تولد که دیگر نمی‌شود. وسایل را بدهیم خیریه، نیت کنیم، خیرات برای سردار.» حاجی اما آرام و محکم گفت: « تبدیلش می‌کنیم به مراسم برای حاج‌قاسم.»

محرم رسیده بود و حال و هوایش در کوچه‌ خیابان‌های شهر ولوله انداخته بود؛ پرچم‌ها از سردر خانه‌ها و حسینیه‌ها بالا می‌رفت و پیچ و تابشان، آدم را دعوت به عزا می‌کرد. همان روزها بود که دل‌مان هوای زیارت حرم حضرت زینب(س) کرد. راهی دمشق شدیم؛ غربت خاک دمشق جان می‌داد برای روضه، برای گریه، خاکی که رازدار غربت اهل‌بیت بود. در همان حرم حضرت زینب، یادواره‌ای برای محمد برپا کردیم؛ ۸ سال از رفتنش می‌گذشت اما یادش هنوز برای ما زنده بود. هنوز باور داشتیم که کنارمان حضور دارد. از آن روزی که در درگیری با گروهک پژاک در سردشت به شهادت رسید، و پیکرش را آوردند گلزار شهدای همدان، ما هر سال روز تولدش خانه را چراغانی می‌کردیم، و برایش تولد می‌گرفتیم.

آن سال اما تاریخ تولدش، می‌افتاد وسط ایام فاطمیه. گفتم: «بیایید تولد را جلو بیندازیم؛ به جای ۳۰ دی ۱۳ دی برایش تولد بگیریم، خوب است؟» همه خانواده قبول کردند. چند مهمان و مستندساز هم قرار شد از تهران بیایند و مراسم تولد شهید را ثبت کنند. من آن شب، تا نزدیکی‌های طلوع در حسینیه گلزار شهدا بودم و به کارهای آنجا رسیدگی می‌کردم. دم صبح برگشتم خانه که وسایل پذیرایی را آماده کنم و آخرین هماهنگی‌ها را انجام بدهم. دم دمه‌های اذان صبح پلک‌هایم از خستگی افتاده بودند روی هم که گوشی‌ام برای اذان صبح زنگ خورد. ضربان قلبم از ناگهانی آن صدا بالا رفته بود و یک‌مرتبه دلشوره عجیبی به جانم افتاد. گوشی را که دستم گرفتم، اعلان خبرها پشت سر هم در نوار بالای صفحه ردیف شده بودند. چیزی را می‌فهمیدم و نمی‌فهمیدم، بالاخره دست گذاشتم روی یکی از خبرها و بازش کردم. عکس‌های حاج‌قاسم یکی‌یکی جلوی چشم‌هایم ژه می‌رفتند. خون و گل سرخ و روبان سیاه، چه معنی داشتند آخر؟ چیزی که چشم‌هایم داشت می‌دید را نمی‌خواستم باور کنم... سردار سلیمانی، به شهادت رسیده بود... تلخی خبر نشست به عمق وجودم، انگار دنیا روی سرم خراب شده بود و عزیزترینم را از من گرفته بودند. قلبم انگار شیشه‌ای بود که هزار تکه شده بود؛ و هر تکه‌اش داشت جانم را خراش می‌داد. درست شبیه روزی که خبر شهادت محمد را آوردند. تا صبح گریه امان به چشم‌هایم نداد. به حاج حسین گفتم «تولد که دیگر نمی‌شود. وسایل را بدهیم خیریه، نیت کنیم، خیرات برای سردار.» حاجی اما آرام و محکم گفت: « تبدیلش می‌کنیم به مراسم برای حاج‌قاسم.» پیشنهادش را دادیم و همان روز عصر، اولین مراسم شهادت سردار در همدان؛ برپا شد. روز ۱۳دی حسینیه گلزار شهدا پر شد از پرچم‌های عزا و عکس‌های سردار. مردم فوج‌فوج و بی‌دعوت‌نامه آمدند. حدود هشتصدنفر آدم، سیاه پوش و گریان و برسر زنان، آمدند نشستند توی مراسم حاج قاسم. اشک و نوحه در هم تنیده بود. فضا خیلی معنوی و پرشور بود، با دلی شکسته و خاطری غم‌بار تقدیمش کردیم به روح بلند سردار دل‌ها.

سکینه تاجی

مطالب مرتبط
عقیق سرخ

عقیق سرخ

آن روز برادر جانباز دوستم علیرضا به سردار سلیمانی گفت: همه با عکس شهیدشان آمده‌اند فقط...

دیدگاه