راوی: شهید ابومهدی المهندس زن، روبندهی مشکیاش را میدهد بالا. صورت آفتابسوخته و چینهای خشک گوشهی چشمها و پیشانی، توی ذوق میزند. عکس حاج قاسم را که روی لباسم میبیند میپرسد: «انتَ ایرانی؟» چفیه را روی سر میپیچانم و سر تکان میدهم. داغی آفتاب مشایه، جانم را درآورده است. خنکای خیسی چفیه، برای دمی، نفسم را بالا میآورد. شروع میکند به عربی تند و پشتهم چیزی گفتن. کلمات یکی در میان برایم واضحاند؛ حالیام میشود که از اهالی آمرلی است. چند کلمه در میان، خانه، داعش و قاسم سلیمانی تکرار میشود. دستهایش را به آسمان میبرد و بعد میکوبد به سینهاش. حسین حسیناش بلند میشود و چشمان پُر شدهاش را با روبنده میپوشاند. مویهکنان پا میگذارد در مشایه. آمرلی در مغزم میپیچد. دور و نزدیک میشود. از محاصره آمرلی تا اسارت زنها و بچهها و پیرمردهاشان را یادم میآید. به یاد میآورم که روزی ابومهندس برایم از کنار حاج قاسم بودن میگفت. از شجاعت مردهایی که برای جنگیدن با تزویر رفته و خانه و زندگیشان به دست داعشیها افتاده بود. یکی مثل حاج قاسم کم داریم. یک خصلتی دارد که وقتی خطر را تشخیص میدهد میرود در دل خطر میجنگد؛ نه از دور. منتظر کسی نمیماند. عراق مرکز خطر بود. اوضاع منطقه نتوانست بگذارد که بنشیند و از دور فرماندهی کند. همینکه خبر به گوشش رسید که زن و بچه و پیرمرد در آمرلی در محاصرهاند؛ زمین زیر پایش چون آتش گُدازه، بیقرارش کرد. هیچ مسئولی از بغداد نرفت اسپایکر یا سامرا یا آمرلی یا تلعفر یا اطراف بغداد. با عزمی محکم پا گذاشت در راهی که ارادهها را میآزمود. روز اولی که رفتیم سمت سامرا، میخواستیم شناسایی کنیم، نمیدانستیم کجاییم؛ هیچچیز منطقه معلوم نبود. تا چشم کار میکرد بیابان بود. به سمت تلی از خرابیها رفتیم که نزدیک بلد افتادیم توی کمین. چندبار نزدیک بود شهید شود؛ نه یک بار، نه دو بار، چندین بار. حاج قاسم را به این زودی، به این آسانی کسی نمیتواند تعریف کند. تعریف حاج قاسم چه میتواند باشد جز اشک شوق آن زن از اهالی عراق در امنیت او و من در مشایه؟! حاج قاسم در قلوب آدمها تعریف میشود؛ در سربازی جان بر کف.
خدیجه بهرامی نیا