حافظۀ تلفن همراه و دوربینم همیشه پر است از عکس. دانشگاه ارتباطات تصویری خواندم و سالهاست کارتی که روی آن نوشته «عکاس»، بلیط ورود من به موقعیتهایی است که خیلیها آن را تجربه نمیکنند. بلیطی که باعث شده در طول سالهای فعالیتم، سوژههای نابی را قاب بگیرم، و عکسهای ماندگاری در کارنامه داشته باشم. بین همۀ آدمهایی که تا حالا شکار دوربین من شدهاند، یکنفر بود که هیچوقت اجازه نمیداد شاتر را با خیال راحت فشار بدهم و از او عکاسی کنم: حاجقاسم سلیمانی! گالری عکسهایم را که نگاه میکنم، میتوانم صدایش را بشنوم که میگوید: «عکس نگیر آقا. برو کنار.» و من به عنوان یک عکاس، حسابی با این جمله آشنا هستم. خصوصاً از زبان کسی مثل او که میدانستم هیچ علاقهای به عکسگرفتن و معروفشدن ندارد. حاجی در آن مراسم کمی با من تند صحبت کرد تا دوربینم را غلاف کنم. اما بعد از آن، سراغم آمد. دست به گردنم انداخت، صورتم را بوسید و گفت: «ببین! من واقعاً دوست ندارم خیلی دیده بشم. میونۀ خوبی با عکسگرفتن ندارم. ببخشید که توی حال و کار خودم نمیتونم از این ملاحظه دست بردارم.» طلب حلالیت کرد و مگر میشد از سردار سلیمانی دلگیر بود؟ اولینباری که حاجقاسم را دیدم، سال ۸۴ بود. به عنوان عکاس از سمت نهادهای مختلف برای عکاسی دعوت میشدم و لشکر ۴۱ ثارالله هم یکبار من را به مراسمی با حضور فرماندهانش دعوت کرد. مسئولین مراسم، چند شخصیت را از بین مهمانان برنامه به من نشان دادند تا حتماً از آنها عکس بگیرم. یکی از این اشخاص حاجقاسم بود. مراسم که شروع شد، کسی من را کنار کشید و گفت: «حواست باشه؛ این حاجقاسم که داری ازش عکس میگیری، فرماندۀ سپاه قدسه.» من و عکاسی از چنین شخص مهمی؟! خدا را شکر که بعدتر افتخار پیدا کردم تا در مناسبتها و موقعیتهای دیگری هم این بزرگمرد را از چشمی کوچک دوربین ببینم و از او عکسهای ماندگاری بگیرم؛ مثل آن عکس معروف سردار در حال سلام نظامی به حضرت آقا. در آن لحظه بعد از اینکه آقا از نظامیان سان دیدند، به سمت جایگاه آمدند و تمام فرماندهان احترام نظامی گذاشتند. حاجقاسم را از چشمی دوربین دیدم که دستی را به سلام نظامی بالا آورده و دستی را به نشانۀ ارادت قلبی، بر سینه گذاشته بود. با اینکه محو دیدن آن لحظه شده بودم، شاتر را به موقع فشار دادم و آن عکس را ثبت کردم. بعضی قابها هیچوقت دوباره تکرار نمیشوند خصوصاً اگر سوژه، مردی مثل حاجقاسم باشد که از عکاسی و شهرت گریزان بود. همیشه او را از پشت دوربین دیده بودم؛ تا اینکه یکبار در دیداری با خانوادههای شهدا، حاج قاسم به من گفت: «شما چندسال از من عکس گرفتی. بیا خودت کنارم بایست باهم یه عکس بگیریم.» دوربین را به یکی از همراهان دادیم و از ما یک عکس دونفره گرفت. تصاویر حاجقاسم در آرشیو عکسهای من زیاد است؛ ولی این عکس را جور دیگری دوست دارم. عکسی که فکر نمیکردم آخرین عکسمان باشد... آن صبح جمعه، به عادت همیشه تلفنم را برداشتم تا اخبار را ببینم. برایم پیامکی آمده بود: شهادت سردار قاسم سلیمانی... برق مرا گرفت. فکر کردم دروغ است. اما همین که خبرگزاریها را دیدم، فهمیدم که واقعیت دارد. من حالا عکاس تشییع تاریخی «شهید» سلیمانی شده بودم. در تشییع کرمان و تهران و مشهد شرکت کردم و از سیل مردم داغدار عکس گرفتم. با گذشت سالها، هنوز عکسهایی که از حاجی گرفتم را اینجا و آنجا میبینم. هرکدام من را به خاطرهای دور میبرد. خاطرهای از مردی که نمیخواست مشهور باشد و حالا اسم و عکسش برای همیشه آشنای تمام مردم است.
ریحانه عارفنژاد