دلشوره تمام وجودم را گرفته بود. نمیدانستم باید خوشحال باشم یا ناراحت، آرام باشم یا مضطرب. با هر حالی که بود، به خانه دخترخانم رسیدیم. زنگ را زدیم و وارد خانه شدیم. خواستگار معمولاً کمی خجالتی و کمحرف است، اما من، گذشته از خجالتی بودن، غم سنگینی هم بر دلم داشتم. احوالپرسیها شروع شد تا اینکه پدر خانواده همان سؤالی را پرسید که ساعتها منتظرش بودم و از قبل خودم را برای پاسخ دادنش آماده کرده بودم. خودم را جمعوجور کردم و با صدایی گرفته گفتم: «پدرم شهید شده... در سوریه مدافع حرم بود..» همین دو جمله را گفتم و دیگر نتوانستم ادامه بدهم. بغض، گلوی همه را گرفت. تنها چیزی که از آن لحظه به یاد دارم، عبور یکباره تمام خاطرات کودکیام با پدر از برابر چشمهایم بود؛ شوخیها، خندهها و حتی آخرین نگاهش هنگام خداحافظی. آن شب حرفهایمان را زدیم و به لطف خدا هر دو خانواده از یکدیگر رضایت داشتند. پس از چند تماس تلفنی، روز عقد مشخص شد. شب قبل از عقد، دوباره همان حال متناقض به سراغم آمد. از یک طرف با خودم میگفتم: «چقدر خوب است که این اتفاق دارد به سرانجامی شیرین میرسد»
و از طرف دیگر دلم فریاد میزد: «چقدر سخت که پدرم نیست.» وقتی پدر نباشد، انگار هیچچیز سر جای خودش نیست. پشت و پناهی نداری؛ کسی نیست که لبخند بزند و بگوید: «پسرم، تبریک میگویم. تو آبروی من هستی.» با خودم فکر کردم؛ یعنی همه پسرها و دخترهای شهدای مدافع حرم همین حس را تجربه میکنند؟
در همین حالوهوا خوابم برد. چه رؤیای شیرینی بود. پدرم را دیدم؛ زیباتر و شادابتر از همیشه. انگار میدانست فردا روز عقد من است و از ناراحتیام خبر دارد. لبخندی زد و گفت: «من تورا میبینم و به یادت هستم. برای مراسم عقدت، کسی را به جای خودم میفرستم تا به دیدنِت بیاید.» با شتاب از خواب پریدم. با خودم گفتم: «این چه رؤیایی بود؟ مگر چه کسی میتواند جای پدرم را بگیرد؟» با این حال، چیزی از آن خواب به کسی نگفتم. فقط جمله پدرم را روی کاغذی نوشتم، داخل پاکتی گذاشتم و با خودم گفتم باید آن را به همان کسی بدهم که قرار است به جای پدرم بیاید.
شب عقد فرا رسید. همه خوشحال بودند؛ عمو، عمه، دایی، خاله و خانواده عروس، همه حضور داشتند. با این حال، جای خالی پدرم بیش از همیشه به چشم میآمد. با خودم گفتم: «پس چرا کسی نیامد؟ نکند همهاش خواب و خیال بوده باشد؟» در همین فکرها بودم که مهمانها را زیرچشمی نگاه میکردم. ناگهان تلفن مادرم زنگ خورد. از جایش بلند شد و برای ادامه صحبت، به گوشهای رفت. ابتدا جدی صحبت میکرد، بعد لبخندی بر لبش نشست و در پایان، نشانه خانه را داد. وقتی برگشت، از قبل خوشحالتربه نظر میرسید؛ انگار آن تماس، خبر مهمی با خود آورده بود. پرسیدم: «مامان، کی بود؟» گفت: «هیچی... خودت میفهمی.»
یکی از مهمانها بود، آدرس اینجا را میخواست.» همان لحظه حدس زدم هرچه هست، به خواب دیشب مربوط میشود؛ همان کسی که قرار است به جای پدرم بیاید. جز انتظار چه کاری از دستم برمیآمد؟ نه مادرم چیزی میگفت و نه خودم هنوز به آن خواب اطمینان کامل داشتم.
در سالن نشسته بودم که ناگهان کسی با صدای بلند گفت: «سلامتی سربازان اسلام، صلوات.» همه صلوات فرستادند. با شنیدن صلوات، سریع از جا بلند شدم و خودم را به درِ ورودی رساندم تا ببینم چه کسی آمده است. مگر میشد؟ خواب میدیدم یا واقعیت بود؟ او آرامآرام از پلهها بالا میآمد و مستقیم در چشمانم نگاه میکرد. حاج قاسم بود. او را در آغوش گرفتم و بغضم ترکید. گریه میکردم. دیگران هم اشک میریختند. حالوهوای مجلس یکباره دگرگون شد. بوی اسپند و صدای صلوات، فضای مجلس را سرشار از معنویت کرده بود. میهمانها تازه از صحبتهای سردار لذت میبردند که وقت رفتنش فرا رسید. کنارش رفتم و پاکت را به دستش دادم. آن را باز کرد، خواند و چشمانش پر از اشک شد. آهسته گفت: «این ماجرا را برای کسی تعریف نکن.» و رفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در بخشی از نامه خود به مالک اشتر میفرمایند: «فَأَفْسَحْ فِي أَمَالِيهِمْ، وَوَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ، وَتَعَدِّيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ؛ فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ». سپس میفرمایند: «آرزوهای مردم را برآورده کن و پیوسته آنان را با صفات نیک بستای و رنج، زحمت و کوشش اهل فداکاری را یادآور شو؛ زیرا یاد فراوان از کارهای نیک، انسانها را به انجام کارهای نیک بیشتر ترغیب میکند.»
در سالن نشسته بودم که ناگهان کسی با صدای بلند گفت: «سلامتی سربازان اسلام، صلوات.» همه صلوات فرستادند. با شنیدن صلوات، سریع از جا بلند شدم و خودم را به درِ ورودی رساندم تا ببینم چه کسی آمده است. مگر میشد؟ خواب میدیدم یا واقعیت بود؟ او آرامآرام از پلهها بالا میآمد و مستقیم در چشمانم نگاه میکرد. حاج قاسم بود. او را در آغوش گرفتم و بغضم ترکید. گریه میکردم. دیگران هم اشک میریختند. حالوهوای مجلس یکباره دگرگون شد. بوی اسپند و صدای صلوات، فضای مجلس را سرشار از معنویت کرده بود. میهمانها تازه از صحبتهای سردار لذت میبردند که وقت رفتنش فرا رسید. کنارش رفتم و پاکت را به دستش دادم. آن را باز کرد، خواند و چشمانش پر از اشک شد. آهسته گفت: «این ماجرا را برای کسی تعریف نکن.» و رفت.
امیرالمؤمنین علیهالسلام در بخشی از نامه خود به مالک اشتر میفرمایند: «فَأَفْسَحْ فِي أَمَالِيهِمْ، وَوَاصِلْ فِي حُسْنِ الثَّنَاءِ عَلَيْهِمْ، وَتَعَدِّيدِ مَا أَبْلَى ذَوُو الْبَلَاءِ مِنْهُمْ؛ فَإِنَّ كَثْرَةَ الذِّكْرِ لِحُسْنِ أَفْعَالِهِمْ». سپس میفرمایند: «آرزوهای مردم را برآورده کن و پیوسته آنان را با صفات نیک بستای و رنج، زحمت و کوشش اهل فداکاری را یادآور شو؛ زیرا یاد فراوان از کارهای نیک، انسانها را به انجام کارهای نیک بیشتر ترغیب میکند