داستان از یک بغض آغاز میشود؛ بغضی در زمستان سرد ۱۳۹۸ که با شنیدن یک خبر تلخ، در گلوی کودکی روستایی به نام «آرش» مینشیند. سالها بعد، در نیمهشب اسفند ۱۴۰۴، زمانی که آسمان کشور با هجوم ناگهانی و گستردهی جنگندهها و پرندههای رادارگریز ائتلاف غرب و رژیم صهیونیستی شکافته میشود، آرش در قامت یک افسر پدافند هوایی در خط مقدمِ این آتشباری حضور دارد. در اوج شبیخون، زمانی که باران آتش دشمن سیستمها را از کار میاندازد، رادارها کور میشوند و همهچیز در آستانه فروپاشی قرار میگیرد، زمانِ گرفتن یک تصمیم حیاتی فرا میرسد. در تاریکترین شبِ جنگ، آیا ارادهی یک سرباز میتواند در برابر ماشینِ جنگیِ بیرقیب دشمن قد علم کند؟
غرور و اقتدار ملی
در کارزار نابرابر جنگهای دوم و سوم تحمیلی، آنگاه که تمام ماشین جنگی غرب و رژیم...